روزهای سختی گذشته است... خیلی سخت...آسان نبوده است... گذر این روزها... شاید کسی نفهمیده باشد... شاید هیچ کس نداند در اندرون من خسته دل چیست....
خسته ام از تلخی شب .... از ناباوری ها ... از نبودن ها ....از این سکوت خسته ام...
خدایا تو می دانی که این روزها سکوت کردن چقدر سخت است در حالی که دلم پر از نگفته هاست... اما نمی توانم سکوت را بشکنم...
اگرسکوت باقی بماند... خستگی ها... بغض ها ... می ماند ...دلم می خواهد تمام نقاب ها از بین برود....دلم می خواهد تمام حرف های دلم را ساده بزنم...
این شب ها ... در بی راه ها... به دنبال ... راه می گردم...بدنبال حقیقت ...می خواهم بشناسم... می خواهم به یاد بیاورم...تمام آنچه دیده ام و شنیده ام... می خواهم بشناسم...می خواهم بدانم... حقیقت را می خواهم...
نمی خواهم ... خانه ی دلم ... از حباب باشد.... که هر لحظه نگران از بین رفتنش باشم... می خواهم ...خانه ی دلم را آنگونه بسازم... که هیچ طوفانی ...هیچ سیلی ... هیچ چیز نتواند...ویرانش کند.... می خواهم مطمئن و استوار...بسازمش..
خدایا..... کمک کن... راهی بروم .... که پایانش ... آرام است و شاد...
خدایا ... می دانم...می دانم .... خیری است ...در پشت پرده که من از آن بی خبرم...خدایا .... تو خیر همه را می خواهی...خدایا ...از شکستن های دلم ... بغض های بی صدایم.... همه و همه.... خسته ام.... خدایا ...صبر و آرامش و شادی ... را به دلم برگردان... ای که آگاهی به تمامی دلها...