تبليغاتX
چشمان پاییزی

چشمان پاییزی

خوشبختی

خوشبختی از جنسه یه حسه.

خوشبختی نه در داشتن ثروت بی حده

نه در یه زندگی مرفه.خوشبختی یعنی

درک آرامش یعنی حس قشنگ رضایت.

روند زندگی خیلی وقتها بر وفق مراد

نیست اما خوشبختی حتی توی همون

لحظه ها جاری و زنده است.

خوشبختی حفظ امیده واسه رسیدن به

آرزوهای قشنگ و رویاهای با شکوه.

خوشبختی حس حضور و همراهی خدا در تمامی دقایق عمره.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 13:53  توسط ستایش  | 

انتظار...!

در انتظار کسی هستم که طلوع عشق را به قلب من هدیه کرد

در انتظار کسی  هستم که با زیبایی کلامش مرا در عشقش فرو می کند

در انتظار کسی  هستم که تنم آغوشش را می طلبد

در انتظار کسی  هستم که سرم شانه هایش را آرزو دارد

در انتظار کسی  هستم که گوش هایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

در انتظار کسی  هستم که تنهای اش تنهایی من است

در انتظار کسی  هستم که قلبم برای داشتنش عمری صبر می کند

در انتظار کسی  هستم که داشتنش شده برام یه خیال یه رویا

من در انتظار عزیزترین بهونه زندگیم هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 12:35  توسط ستایش  | 

دير خيلي دير...

    زتو دور ماندن را نتوانم تحمل كنم.

    نتوانم .

  مرا هراسی عظیم در بر خواهد گرفت ز آن روز که باید بروم.

 ز آن لحظه که برای آخرین بار از پشت آن قاب شیشه ایی چشمانت را

نوازش کنم.

  مرا عذاب می دهدتاهمیشه ندیدنت،نشنیدنت.

    حتی اگر دستانم رابرای ترک زتونوشتن به زنجیر کشم وقلبم را برای به

   فراموشی سپردنت به آتش، بازدستانم زنجیرها رااز هم خواهد  گسیخت

   وبا  خاکستر آتشی که به پاکرده دوباره نامت را ،نام تورا خواهد نوشت.

     آری دیر است خیلی دیر برای از تو دل کندن .

    ومراچه زجری دربرمی گیرد ز آن لحظه که نیستی برای دیدن که من به

    خاطر همان نگریستن است که بینایم.

     زآن لحظه که نیستی برای نهانی صدایت را شنیدن که من برای آن     

     صداست

     که سروپا شنیدنم.

     این درد هجرت دلم را ریش ریش خواهد کرد.

    زیرا که من تنها به خاطر بودنت بودم .

    در این کوچ که دگر نخواهی بود.

   من چگونه بمانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:21  توسط ستایش  | 

دنیا را بد ساخته اند.

آن کسی را که تو دوست داری، تو را دوست نمیدارد.

آن کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمیداری.

آن کسی که تو را دوست دارد و تو هم او را دوست داری به رسم و آئین به همیدگر نمیرسید و این است زندگی؛ یعنی رنج و دوری و ....


* دکتر علی شریعتی *
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:44  توسط ستایش  | 

تمام هستی ام را برگی کن!

بر درختی بیاویز!

خودت باد شو!

بر من بوز!

به زمینم بیانداز!                                                                          

خدا که شدی و از من گذر کردی ...

خیالم راحت می شود

جای پای تو، مرا

و همه هستی مرا

تقدیس می کند!

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:4  توسط ستایش  | 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:37  توسط ستایش  | 

روزهای زندگی مثل برگ از شاخه می افتاد و من، همچنان تنهای تنها راه می رفتم.

 روزهای سختی گذشته است... خیلی سخت...آسان نبوده است... گذر این روزها... شاید کسی نفهمیده باشد... شاید هیچ کس نداند در اندرون من خسته دل چیست....

خسته ام از تلخی شب  .... از ناباوری ها ... از نبودن ها ....از این سکوت خسته ام...

خدایا تو می دانی که این روزها سکوت کردن چقدر سخت است در حالی که دلم پر از نگفته هاست... اما نمی توانم سکوت را بشکنم...

اگرسکوت باقی بماند... خستگی ها... بغض ها ... می ماند ...دلم می خواهد تمام نقاب ها از بین برود....دلم می خواهد تمام حرف های دلم را ساده بزنم...

این شب ها ... در بی راه ها... به دنبال ... راه می گردم...بدنبال حقیقت ...می خواهم بشناسم... می خواهم به یاد بیاورم...تمام آنچه دیده ام و شنیده ام... می خواهم بشناسم...می خواهم بدانم... حقیقت را می خواهم...

نمی خواهم ... خانه ی دلم ... از حباب باشد.... که هر لحظه نگران از بین رفتنش باشم... می خواهم ...خانه ی دلم را آنگونه بسازم... که هیچ طوفانی ...هیچ سیلی ... هیچ چیز نتواند...ویرانش کند....  می خواهم مطمئن و استوار...بسازمش..

خدایا..... کمک کن... راهی بروم .... که پایانش ... آرام است و شاد...

خدایا ... می دانم...می دانم .... خیری است ...در پشت پرده که من از آن بی خبرم...خدایا .... تو خیر همه را می خواهی...خدایا ...از شکستن های دلم ... بغض های بی صدایم.... همه و همه.... خسته ام.... خدایا ...صبر و آرامش و شادی ... را به دلم برگردان... ای که آگاهی به تمامی دلها...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:18  توسط ستایش  |